پادشاهی یزگرد سوم

چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد

به ماه سفندار مذ روز ارد

چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر

چو از گردش روز برگشت سیر

که باری نزادی مرا مادرم

نگشتی سپهر بلند از برم

به پرگار تنگ و میان دو گوی

چه گویم جز از خامشی نیست روی

نه روز بزرگی نه روز نیاز

نماند همی برکسی بر دراز

زمانه زمانیست چون بنگری

ندارد کسی آلت داوری

به یارای خوان و به پیمای جام

ز تیمار گیتی مبر هیچ نام

اگر چرخ گردان کشد زین تو

سرانجام خاکست بالین تو

دلت را به تیمار چندین مبند

بس ایمن مشو بر سپهر بلند

که با پیل و با شیربازی کند

چنان دان که از بی‌نیازی کند

تو بیجان شوی او بماند دراز

درازست گفتار چندین مناز

تو از آفریدون فزونتر نه ای

چو پرویز باتخت و افسر نه ای

به ژرفی نگه کن که با یزدگرد

چه کرد این برافراخته هفت گرد

چو بر خسروی گاه بنشست شاد

کلاه بزرگی به سر برنهاد

چنین گفت کز دور چرخ روان

منم پاک فرزند نوشین روان

پدر بر پدر پادشاهی مراست

خور و خوشه و برج ماهی مراست

بزرگی دهم هر که کهتر بود

نیازارم آن راکه مهتر بود

نجویم بزرگی و فرزانگی

همان رزم و تندی و مردانگی

که برکس نماند همی زور و بخت

نه گنج و نه دیهیم شاهی نه تخت

همی نام جاوید باید نه کام

بینداز کام و برافراز نام

برین گونه تا سال شد بر دو هشت

همی ماه و خورشید بر سر گذشت

پارسی گویی

سایتی کامل برای آموزش سخن پارسی

من که این سایت رو تضمین میکنم من خودم بسیار استفاده کردم

پارسی گويی

www.beparsi.com

جملات برای آغاز نامه یا نوشته ای

جملاتی زیبا و زیبنده برای شروع سخنرانی و برای آغاز نامه یا انشا

 

  1. سر آغاز هر نامه نام خداست که بی نام او نامه یکسر خطاست
  2. به نام خالق پیدا و پنهان که پیدا و نهان داند به یکسان
  3. به نام خداوند دادار پاک پدیدآور آدم از آب و خاک
  4. به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
  5. به نام خدایی که بر ذات وی محال است هرگز بردعقل پی
  6. به نام خدایی که خاک آفرید کزان خاک انسان پاک افرید
  7. ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز
  8. بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید درگنج حکیم
  9. به بسم الله می خوانم خدارا زمشتی خاک آدم ساخت مارا
  10. به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین
  11. به نام خداوند خورشید و ماه که دل را به نامش خرد داد راه
  12. به نام آن که در جان و روان است توانایی ده هر ناتوان است
  13. به نام آن که جان را فکرت اموخت چراغ دل به نورجان برافروخت
  14. به نام آن خدای پاک سبحان که از خاک آفرید اینگونه انسان
  15. سرآغاز گفتار نام خداست که رحمتگر و مهربان، خلق راست
  16. بنیاد سخن به نام حق نه کز هرچه به است نام حق به
  17. به نام آنکه در ما گفتن آموخت به انسان در معنی سفتن اموخت
  18. ای همه هستی ز تو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده
  19. به نام آنکه هستی نام از او یافت فلک جنبش زمین آرام از او یافت
  20. اگرنه مدّ بسم الله بودی تاجِ عنوان ها نگشتی تا قیامت نوخطِ شیرازه ، دیوان ها
  21. خدایا جهان پادشاهی تو راست ز ما خدمت آید خدایی تو راست
  22. ستایش کنم ایزد پاک را که گویا و بینا کند خاک را
  23. جهان را به پستی بلندی تویی ندانم که ای، هرچه هستی تویی
  24. خداوند مایی و ما بنده ایم به نیروی تو یک به یک زنده ایم
  25. ای خدای بی نهایت جز تو کیست چون تویی بی حد و غایت جز تو کیست
  26. به نام آنکه مارا زندگی داد وزان پس مژده پایندگی داد
  27. به نام خداوند باران نقل و تگرگ نفس های باد و تپش های برگ
  28. به نام خداوند رنگین کمان خداوند بخشنده مهربان
  29. بده مفتاحی از سطر کلامم وزان بگشای قفل از گنج کامم
  30. به ذکر خود بلندآوازه ام کن رفیق لطف بی اندازه ام کن
  31. شکر و سپاس و منت وعزت خدای را پروردگار خلق و خداوند کبریا
  32. دادار غیب دان و نگهدار آسمان رزاق بنده پرور و خلاق رهنما
  33. ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را
  34. به نام آن که گل را خنده آموخت و بر جان شقایق آتش افروخت
  35. ثنا و حمد بی پایان خدا را که صنعش در وجود آورد ما را
  36. خرد هر کجا گنجی آرد پدید ز نام خدا سازد آن را کلید
  37. به نام خداوند لوح و قلم حقبقت نگار وجود و عدم
  38. خدایی که داننده رازهاست نخستین سرآغاز آغازهاست
  39. به نام خداوند شمشیر و تیغ که باران آتش درآرد زمیغ
  40. به نام خداوند نیکوسرشت که در جهان بذر نیکی بکشت
  41. بزرگی هست دردنیا خدا نام که با یادی کند دلها چه ارام
  42. به نام مناسب ترین واژه ها به رسم محبت به نام خدا
  43. آغاز هر کلامی نام خدای یکتا همواره می برم من نام مقدسش را
  44. به نام گشاینده کار ها ز نامش شود سهل دشوار ها
  45. تا که سخن از دل و از دلبر است نام خدا زینت هر دفتر است
  46. به نام خداوندی که کارساز است زما و طاعت ما بی نیاز است
  47. ای که با نامت جهان آغاز شد دفتر ما هم به نامت باز شد
  48. به نام خدا هر چه داریم از او خداوند احمد خدای سبو
  49. خدای قلم های حیدر ستا خداوند سیف و خدای شتا
  50. به نام خداوند بود و نبود خداوند یاسی به رنگ کبود
  51. خداوند حسن خدای حسن خداوند ابرو به وقت شکن
  52. خداوند بدر و خدای حنین همان خالق کربلای حسین
  53. خداوند سجاد زین العباد که ساجد چو او در دو عالم مباد
  54. خدای شکافنده بحر علم خداوند باقر خداوند حلم
  55. خداوند صادق خدای ودود خداوند غیب و خدای شهود
  56. خداوند کاظم خدای ادب خداوند روز و خداوند شب
  57. خداوند مهر و خدای وفا به نام خدایی که دارد رضا
  58. خداوند عدل و خداوند داد خداوند بخشش خدای جواد
  59. خداوند هادی خداوند راه خداوند روزی ده رهنما
  60. خدای حسن نرگس وآفتاب خدای پذیرای کار ثواب
  61. خداوند زیبای رنگین کمان خداوند مهدی صاحب زمان
  62. به نام خداوند شعر و سخن نخستین سخن در همه انجمن
  63. به نام خدای سمیع و بصیر خطا پوش بخشنده بی نظیر
  64. به نام خدای علیم و حکیم رحیم و بسیط و شریف و نعیم
  65. به نام خدای بزرگ و احد تعالی و شافی، قدیر و صمد
  66. به نام خدای رئوف و غفور حمید و لطیف و مجید و صبور
  67. به نام خداوند وجد و سرور پدید اور عشق و احساس و شور
  68. به نام آن که او نامی ندارد به هر نامی که خوانی سر برارد
  69. بس مبارک بود چون فر همای اول کار ها به نام خدای
  70. به نام آنکه خنده آفریده به بد خلقی خط بطلان کشیده
  71. حمد پاک از جان پاک آن پاک را کو به وجد آورد مشتی خاک را
  72. بزرگی هست در دنیا خدا نام که با یادی کند دلها چه آرام
  73. آغاز سخن یاد خدا باید کرد خود را به امید او رها باید کرد
  74. ای با تو شروع کارها زیبا تر آغاز سخن تو را صدا باید کرد
  75. گفتار مرا تو باید آغاز کنی آغاز سخن مرا سر افراز کنی
  76. به نام خالق ارض و سماوات به نام داور روز مجازات
  77. به نام خداوند جغرافیا به نام همان قاره آسیا
  78. به نام خداوند رنگین کمان فروزنده روز و شب، آسمان
  79. به نام خداوند زیبا سخن خداوند آلاله ها در چمن
  80. به نام خداوند آلاله ها خداوند پروانه و پونه ها
  81. درود بر خدای هنرآفرین نگارنده هر گل آتشین
  82. به نام خداوند نون و قلم خداوند آزادی و عشق و غم
  83. به نام خالق سبز بهاران خداوند طراوت، جویباران
  84. به نام خداوند خوب بهار خداوند گل، لاله و لاله زار
  85. به نام خدای بلند آسمان خداوند خاک و خدای جهان
  86. به نام خداوند پاک و دلیر خداوند دریا، خدای امیر
  87. به نام خداوند سبز و سپید خداوند سال و خداوند عید
  88. به نام خداوند سنگ و خداوند گنج خداوند شادی خداوند رنج
  89. به نام خداوند کوه و خداوند دشت خداوند دره خداوند گشت
  90. به نام خدای شفبع و صبور خداوند دانش خداوند نور
  91. به نام خداوند تاج و خداوند گنج خداوند روزی، سرای سپنج
  92. به نام قادر پاک توانا به نام آنکه جان بخشید ما را
  93. به نام بی نیاز عالم آرا خدای فاطمه آرام دل ها
  94. به نام چاره ساز و حی سر مد خدای فاطمه دخت محمد
  95. به نام خداوند حی رحیم خدای بهشت و خدای جحیم
  96. به نام خداوند شعر و غزل به نام خداوند عزوجل
  97. به نام خداوند شعر و غزل کلامش نشیند به دل از ازل
  98. به نام خداوند نان و خداوند جان دهد روزی اش را به پیر و جوان
  99. به نام خداوند احساس پاک خداوند شمس و مه تابناک
  100. به نام خداوند نیلوفرین ستایش ز بهر تو ای بهترین
  101. به نام خداوند دریای نور خدایی که دارد به هر جا حضور
  102. به نام خداوند شعرو غزل خداوند روزی ده بی مثل
  103. به نام خداوند روشن ضمیر خداوند روشنگر بی نظیر
  104. به نام خداوند دریاچه ها که داده ظرافت به پروانه ها
  105. به نام خداوند احساس پاک همان کافریده است ما را ز خاک
  106. به نام اون که ارامش میاره چه زیبا آفریده اون ستاره
  107. ز بسم الله چیزی نیست بهتر نهادم تاج بسم الله بر سر
  108. عجب تاجی است این تاج الهی ببند بر سر برو هر جا که خواهی
  109. اول دفتر بود نام خداوندگار ایزد با فر و جای، عادل و پروردگار
  110. عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
  111. هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
  112. دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
  113. گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
  114. نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
  115. از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم
  116. سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
  117. دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم
  118. قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
  119. راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم
  120. گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
  121. دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم
  122. ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
  123. مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم
  124. میزبان عشق است و وای از عشق! غوغا می کند
  125. هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم
  126. بسم الله الرحمن الرحیم هست سرآغاز الف لام میم
  127. بسم الله الرحمن الرحیم ذکرکن ای دوست که باشی تسلیم
  128. بسم الله الرحمن الرحیم باغ دل آدمیان را نسیم
  129. بسم الله الرحمن الرحیم مصرع برجسته نثر قدیم
  130. بسم الله الرحمن الرحیم غنچه سربسته راز حکیم
  131. بسم الله الرحمن الرحیم اعظم اسمای علیم حکیم
  132. بسم الله الرحمن الرحیم هست نمک بر سر خوان کریم
  133. بسم الله الرحمن الرحیم آیت الطاف خدای کریم
  134. بسم الله الرحمن الرحیم نص صحیح است و کلام حکیم
  135. بسم الله الرحمن الرحیم طایر فرخنده ی وحی قدیم
  136. بسم الله الرحمن الرحیم کعبه ی جان و دل اهل نعیم
  137. بسم الله الرحمن الرحیم حرف نخست است ز نظم حکیم
  138. بسم الله الرحمن الرحیم گوهر یک دانه درج قدیم
  139. بسم الله الرحمن الرحیم نغمه مرغان ریاض قدیم
  140. هست ز گلزار الهی شمیم مخزن الاسرار خدای کریم
  141. به نام آن که گنج جسم و جان ساخت طلسم گنج جان هرد و جهان ساخت
  142. به نام کردگار فرد بی چون که ما را از عدم آورد بیرون
  143. به نام آن که جان را نور دین داد خرد را در خدا دانی یقین داد
  144. به نام آن که تن را نور جان داد خرد را سوی دانایی عنان داد
  145. به نام آن که جان را زندگی داد طبیعت را به جان پایندگی داد
  146. به نام آن که جان از او نشان یافت زبان آموخت حرف و نطق جان یافت
  147. به نام پادشاه عالم عشق که نامش هست نقش خاتم عشق
  148. بیا ساقی اسباب می ساز کن سر خم به نام خدا باز کن
  149. آرم آغاز در این نامه ز نو نام خدا را آن که آشفته ز گیسوی بتان خاطر ما را
  150. به نام دوست گشاییم دفتر دل را به فر عشق فروزان کنیم محفل را
  151. به نام خدای حسابگر، حسابساز، حسابرس و حسابدارِ زمین و آسمان و هر آنچه در اوست.
  152. به نام حضرت دوست که هرچه هست از اوست اول بی ابتدا و آخر بی انتهاست.
  153. آغاز سخن یاد خدا باید کرد خود را به امید او رها باید کرد
  154. ای با شروع کارها زیبا تر آغاز سخن تو را صدا باید کرد

http://s3.picofile.com/file/8219992784/Ariapolis_v1_0_0_1_p30download_com.zip.html

 

برنامه کاملا خوب برای آموزش پارسی گویی

پارسی

لف و نشر

لف و نشر

 

 «لف » در لغت به معنای پیچیدن و تا كردن است و «نشر» به معنای باز كردن و گستردن. در اصطلاح بدیع، لف و نشر عبارت از این است كه یك یا چند واژه در قسمتی از سخن (عموماً مصراع، یا بیت) ذكر می‌شود و در قسمت بعدی (مصراع یا بیت بعدی) واژگان مربوط به آن‌ها آورده می‌شود، به نحوی كه می‌توان دو به دو این واژه‌ها را به هم مربوط كرد. به كلماتی كه ابتدا ذكر می‌شود لف، و كلماتی كه به آن‌ها مربوط می‌شود، نشر می‌گویند؛ برای مثال:

    فغان زجغد جنگل و مُرغوای او       كه تا ابد بریده باد نای او
     بریده باد نای او تا ابد                    گسسته و شكسته، پروپای او
                                                                            (بهار)
  در بیت دوم لف و نشر به كار رفته به این ترتیب كه: واژۀ «گسسته» در مصرع دوم آمده و واژۀ مربوط به آن یعنی «پر» با فاصله ذكر شده؛ همینطور «شكسته» كه واژۀ مربوط به آن «پای» است. در این صنعت تلاشی كه ذهن خواننده یا شنونده برای یافتن ارتباط بین كلمات می‌كند، باعث لذت ذوقی او می‌شود.
  لف و نشر به دو نوع مرتب و مشوش تقسیم می‌شود. منظور از لف و نشر مرتب این است كه  كلمات مربوط به هم در بیت یا مصراع به ترتیب ذكر می‌شوند؛ مثل مثالی كه از بهار آوردیم؛ پر و پای به ترتیب به گسسته و شكسته مربوط می‌شوند.مثال دیگر برای لف و نشر مرتب بیت زیر است:
     ای نور چشم مستان در عین انتظارم     چنگی حزین و جامی، بنواز یا بگردان
                                                      
                                                          لف 1            لف 2   نشر1   نشر2       
  در بیت بالا به همان ترتیب که کلمات لف آمده است، نشر ها نیز به همان ترتیب ذکر لف ها، بیان شده اند.
 اما در لف و نشر مشوش، نظم و ترتیبی در ارتباط لف و نشرها وجود ندارد و چنانكه از اسمش پیداست، كلمات بدون ترتیب به هم مربوط می‌شوند؛مثل:
   گر دهدت روزگار دست و زبان زینهار     هر چه بدانی مگوی، هر چه توانی مكن!     
                        لف1    لف2                    نشر 2                  نشر 1
 
  در بیت ذکر شده ابتدا « دست» وپس از آن «زبان» آمده است، در حالی که نشر و توضیح مربوط به این واژه ها،از این ترتیب پیروی نکرده و ابتدا توضیح مربوط به زبان بیان شده و پس از آن توضیح مربوط به دست ذکر شده است.
  مثال دیگر:
ای كه با زلف و رخ یار گذاری شب و روز  فرصتت باد كه خوش صبحی و شامی داری                        
              لف1  لف2                                                         نشر2    نشر1
 
   در این بیت علاوه بر تشبیه (تشبیه زلف به شب (در سیاهی) و رخ معشوق دردرخشندگی به صبح) واژگان زلف و رخ از طریق لف و نشر مشوش به هم مربوط شده‌اند.
 
 انواع لف و نشر

لف و نشر دو گونه است:

۱) اگر توزیع نشرها به ترتیب لف‌ها باشد، لف و نشرْ مرتب نامیده می‌شود؛ مانند این شعر فردوسی:
فروشد به ماهي و برشد به ماه         بن نيزه و قبه بارگاه

۲) اگر نشرها به ترتیب لف‌ها نیایند و پراکنده باشند، لف و نشرْ نامرتب یا مشوش(به هم ریخته) نامیده می‌شود؛ مانند شعر زیر:
در باغ شد از قد و رخ و زلف تو بي آب         گلبرگ تري، سرو سهي سنبل سيراب

۲-۱) اگر نشرها به ترتیب معکوس لف‌ها بیایند، لف و نشر را معکوس می‌نامند؛ مانند این شعر خاقانی:
چون ز گهر سخن رود وز شرف و جلال و کين         چون اسد و اثير و خور نوري و ناري ونري

برخی بر آنند که لف و نشر معکوس نوعی از لف و نشر مشوش است، و برخی دیگر لف و نشر را به سه دسته تقسیم می‌کنند و می‌گویند لف و نشر اگر مرتب و معکوس نباشد، مشوش نامیده می‌شود.

لف و نشر مرتب، موسیقی معنوی خاصی ایجاد می‌کند که به خاطر درگیری ذهن برای یافتن لف و نشرهاست، به همین دلیل عموماً هنری‌تر است. معروف‌ترین مثال لف و نشر در این شعر فردوسی است:
به روز نبرد آن یل ارجمند         به شمشیر و خنجر به گرز و کمند
برید و درید و شکست و ببست         یلان را سر و سینه و پا و دست

همچنین در این شعر ناصرخسرو، مصراع اول لف و نشر مرتب و مصراع دوم لف و نشر مشوش است.
بسوزد بدوزد دل و دست دانا         به بي خير خارش به بي نور نارش

ایهام

 

ایهام

 

 

 

ایهام آوردن واژه‌ای است با حداقل دو معنی که یکی نزدیک به ذهن و دیگری دور از ذهن باشد. مقصود شاعر گاه معنی دور و گاه هر دو معنی است. در ایهام، واژه یا عبارت به گونه‌ای است که ذهن بر سر دوراهی قرار می‌گیرد و نمی‌تواند در یک لحظه یکی از دو معنی را انتخاب کند.


این انتخاب، کاری آسان نیست و این حالت روانی عموماً باعث التذاذ ادبی می‌شود. زمانی خواننده می‌تواند آرایه ایهام را دریابد که از معانی مختلف واژه‌ها و عبارات آگاه باشد.

از انواع ایهام، ایهام تناسب است که در آن آوردن واژه‌ای است با حداقل دو معنی که یک معنی آن پذیرفتنی و معنی دیگر نیز با برخی از بخش‌های سخن هماهنگی و همگونی دارد.

ایهام تناسب عموماً با درگیر ساختن ذهن خواننده بر سر انتخاب یک معنی، لذت ادبی ایجاد می‌کند. تفاوت ایهام ساده با ایهام تناسب آن است که در ایهام، گاه هر دو معنی پذیرفتنی است اما در ایهام تناسب، تنها یک معنی به کار می‌آید و معنی دوم با واژه یا واژه‌های دیگر یک مراعات نظیر می‌سازد. بیشترین ایهام تناسب در ادبیات فارسی در اشعار حافظ و سعدی است؛ مانند:
چنان سایه گسترد بر عالمی         که زالی نیندیشد از رستمی

در بیت بالا منظور سعدی از «زال» نه پدر رستم بلکه «پیرزن سفیدموی» است اما با «رستم» ایهام تناسب ساخته‌است.

در بیت زیر ماه استعاره از معشوق است و با همین معنی است که بیت را معنی می­کنیم. اما اگر معنی دیگر ماه یعنی سی روز را در نظر بگیریم با هفته و سال، مراعات­النظیر می­سازد.
 
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است
                             حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است
                                                                                       حافظ
یا در این شعر سعدی:
        یکی را حکایت کنند از ملوک
                                         که بیماری رشته کردش چو دوک
                                                                            
در بیت بالا رشته به معنای نخ، با دوک نخ­ریسی ارتباط دارد اما در اینجا مراد از رشته، نخ نیست بلکه نام بیماری(پیوک) است که با این معنی ارتباطی ندارد. اما ذهن در ابتدا به گمان می­افتد که تناسب و ارتباطی است.

هنر تمثیل در آثار ادبی

هنر تمثیل در آثار ادبی

هنر تمثیل در آثار ادبی

تمثیل، از ارکان مهم ادبیات است زیرا بستر مناسب برای روایت‏های متفاوت و در کنار هم قراردادن اندیشه‏های متضاد را فراهم می‏آورد. ضمن این که در تمثیل این توانایی نهفته است که می‏تواند موضوع اندیشگی دشوار و چند لایه را، نازل و همه فهم کند و مفهوم آن را در دسترس عموم قرار دهد.

در ادبیات، تمثیل طوری دیگر است و کارآیی بسیار دارد، به طوری که برخی از آثار ادبی و اساطیری جهان تمثیلی هستند یا بر پایه تمثیل بنیاد شده‏اند. در مثل در ادبیات فارسی «مثنوی» مولوی به ویژه از این لحاظ چشمگیر است، به طوری که بسیاری از قصه‏های این کتاب مستطاب تمثیلی هستند یا قسمی مثل در آنها به کار رفته است. این تمثیل‏ها هم جنبه آموزشی دارند و هم جنبه هنری. به همین دلیل، آربری می‏گوید: «مولوی، استاد قصه تمثیلی در جهان است.»

تمثیل ( Allegory)روایتی است که دو معنا دارد، معنای لفظی یا ظاهری که همانا خود قصه است و معنای استعاری که همانا کردارها یا اشخاص‏اند یا حتی موضوع‏هایی که معادلی تک به تک با آن روایت لفظی دارند. تمثیل غالبا دلالت‏های اخلاقی، فلسفی و سیاسی مشخص و متمایزی دارد، که در پیکره نمادهایش جای داده شده(1). در این جا، روایتی که در لایه ظاهری بیان می‏شود، همان معنایی نیست که راوی قصد دارد القاء کند. این معنا در لایه دیگر، ناگفته و پنهان است. پس می‏توان لایه دوم را داستان «حقیقی» نامید و ارزش تمثیل و در واقع بنیاد آن در همین لایه قرار دارد. کشف لایه دوم البته زیرکی و خبرگی می‏خواهد زیرا لایه ظاهری روایت، همان قدر می‏تواند پنهان‏کننده معنا باشد که آشکارکننده آن.(2) در مثل ممکن است کسانی که با صناعت ادبی تمثیل آشنا نیستند از خواندن قصه شغالی که در خم رنگ رفت تا تغییر ماهیت دهد و بعد ادعا کرد «طاووس باغ ذوالجلال است»، فکر کنند شغالی به آن نام و نشان بوده و سخن می‏گفته، در حالی که غرض راوی داستان، به کلی چیز دیگری است و معنایی دیگر در نظر دارد.

در بن هر تمثیلی، تشبیه یا استعاره‏ای وجود دارد و تمثیل برحسب مقتضیات آنها به صورتی یکپارچه پرورانده می‏شود.تمثیل‏های کوچک و بزرگی که در آثار ادبی آمده هم متنوع و هم بسیار آگاه‏کننده است و گاه، دراساس، جزء و رکن اصلی اثر است. بهره‏گیری مولوی از تشبیه و تمثیل برای بیان مطالب دشوار از عناصر اصلی هنر قصه‏پردازی اوست.

بسیاری از روایت‏های کلیله و دمنه (از منابع مثنوی مولوی)، عطار و سعدی از جمله تمثیل‏های کوچکند اما منطق‏الطیر (عطار)، سیرالعباد الی‏المعاد(سنایی)، سلامان وابسال(جامی)، کمدی الهی (دانته) تمثیل‏هایی هستند بزرگ، ساختار این منظومه‏ها بر بنیاد طرح و درونمایه‏ای واحد گذاشته شده اما در عمل، قصه‏های کوتاه بسیاری را در خود جای داده است.

«منطق‏الطیر» در مجموع، خود تمثیلی است بزرگ. شخصیت‏های مهم این منظومه عبارتند از: سیمرغ، هدهد، بلبل، فاخته و پرندگان دیگر، که هر یک از آنها خصایصی دارند ویژه خود و نماینده صنفی از مردم یا نماد حالتی اخلاقی‏اند. داستان‏های تمثیلی همیشه درباره سیر و سلوک نیست و گاهی تقابل و تضاد باشندگان یا اندیشه‏ها را نشان می‏دهد، در مثل تقابل انسان را در رویارویی با نیروی شر (ابلیس، شیطان، اهریمن). در زمینه ماهیت و نحوه پیدایش و کارکرد نیروی شر (زیانکار) نظریه‏های گوناگونی وجود دارد. در سطح واقعی، انسان همه‏ی چیزهایی را که سبب هراس، ناتوانی، آسیب‏دیدگی او می‏شود به صورت شر و بدی و در پیکره نیروی زیانکار ممثل می‏کند و آنچه را که سبب آسودگی، آرامش، تندرستی و نیرومندی وی می‏شود «نیک» می‏داند. آنچه برای او مهم است «هماهنگی» و «تعادل» است و چون در اینجا سخن، از تعادل است، به ضرورت پای «نظم» و «اندازه» کیفی به میان می‏آید.

گورکی در رمان «شهر شیطان زرد» سرمایه‏داری و سرمایه داری آمریکا را بازنمون نیروهای خودکامه، تاریک‏اندیش، ثروت‏اندوزی و سرکوب، به نمایش درمی‏آورد و کافکا جهانی را که باور دارد هدف وسیله را توجیه می‏کند محکوم می‏کند زیرا اگر این ترتیب قاعده عمومی شود و ضرورت به جای حقیقت بنشیند، به این نتیجه می‏توان رسید که نظم جهان برپایه «دروغ» استوار شده است. به هر حال در این نظریه‏ها، تضاد واقعی یا تضاد اخلاقی در کار است. در یک سو، نیروهای نیکی قرار دارد و در سویی دیگر، نیروهای بدی اما در افق زمان، تطور و فعلیت یافتگی تاریخی واقعی و روابط آدمیان، چنین جداسانی و تضادی مشکل‏های زیادی به بار می‏آورد. در مثل، قتل نفس در زندگانی عادی گناه، جرم و جنایت است اما در جنگها به سربازی که تعداد بیشتری از نیروی حریف را بکشد مدال و جایزه می‏دهند. یا حضور توده‏های میلیونی در فضای زندگانی شهری جدید برای عده‏ای نشانه پیشرفت و آبادانی است اما برای کسانی مانند اورته‏گای گاست فیلسوف اسپانیایی، علامت آشوب و ویرانی و حضوری شیطانی! حتی در روایت‏های باستانی نیز تضادها خود را به صورتی دشوار و مشکل‏آفرین نمایان می‏کند. در مثل آدمی در همان زمان که روحی یزدانی دارد، دارای جسمی شیطانی است. از سویی فرشته است و از سویی دیو، از فرشته و حیوان هر دو سرشته است و تا اسیر تن است ناقص است و با شکستن و واگذاشتن تن است که می‏تواند کاملتر شود (این نظر گنوستیک‏هاست).

احتمال دارد که معنای نظریه «کامل شدن دوباره» موجود سقوط کرده در «جهت‏یابی» عرفانی روشن‏تر تفسیر شده باشد، چرا که تمامیت هستی آدمی یعنی ساحت فراتر رفتن از حوزه شخصی که آدمی در «روشنی شمالی»، در «خورشید نیمه شب» تشخیص می‏دهد، صرفاً حاصل جمع شرق و غرب، راست و چپ، آگاهی و ناخودآگاهی نیست. عروج «انسان نورانی» سبب می‏شود که سایه‏ها و تیرگی‏های چاهی که او در آن زندانی بود، به سوی خود آنها فروافکنده شود. هرمس، «سایه» (نفس مادی) خود را با خود نمی‏برد، آن را دور می‏افکند زیرا او عروج می‏کند و همزمان با آن «شهر ظالمان»، در هاویه فرومی‏رود. برخی از تفسیرها انطباق «متقابل‏ها» را در جایگاهی عرضه کرده‏اند که مکمل بودن‏ها و تناقض‏ها آشکارا و بدون تمایز زیر عنوان اصل تضاد، یک کاسه شده است اما پذیرفتن تفسیرهایی از این دست دشوار است. تأسف خوردن بر اینکه مسیحیت متمرکز بر عناصر نیکی و روشنی و غفلت کامل از سویه تاریک «نفس» است، همان قدر اعتبار دارد که ارزیابی دین زرتشتی به همین صورت. اما «کامل شدن دوباره» چگونه می‏توانست مشتمل بر توافقی «جامعیت» مسیح و شیطان و اورمزد و اهریمن باشد. کسانی که چنین امکانی را عرضه می‏دارند از این واقعیت غفلت می‏کنند که حتی در عرصه فرمانروایی پیکره‏های روشنایی، نیروهای شیطانی، همچنان فعال باقی می‏مانند، در مثل، آن نیروهایی که می‏کوشند از گریز «هرمس» از بن چاه و صعود او به «کنگره عرش» جلوگیری کنند و دقیقاً به همین دلیل است که انسان ناچار است تأکید کند رابطه مسیح و شیطان، اورمزد و اهریمن «نه کامل شدن دوباره» بلکه متناقض است. عناصر مکمل، نه عناصر متناقض، می‏توانند دوباره کامل شوند. (3)

طرفه این جاست که بعضی عارفان از جمله حلاج و عین‏القضات نیروی شیطانی را در کارها و تحول‏های جهانی و انسانی کنار نگذاشته‏اند و او را «نور سیاه» نه شخصیتی ملعون و منفی و مطرود، دانسته‏اند. حلاج در این تفسیر پیشگام عین‏القضات است و می‏گوید خدا در ماجرای آفرینش آدم به همه فرشتگان از جمله به «ابلیس» (مقرب‏ترین فرشته) فرمان داد آدم را سجده برند حال آنکه از پیش تقدیر رفته بود که «ابلیس» از این کار سر پیچد و او که بر این تقدیر آگاه بود، لعنت و طرد از بهشت را بر خوش‏بختی و آسایش خود برتری داد. صورت روحانی ابلیس را عین‏القضات «نور ابلیسی» می‏نامد که سیاه است و به منزله زلف معشوق ازلی. پس هرگز حذ و خال بی‏زلف، ابرو و موی کمال ندارد. به این ترتیب وجود ابلیس در کار و بار جهان هستی، همان قدر لازم و مایه کمال است، که وجود پیامبر. اگر نورمحمدی مظهر صفات جمال، مهر، لطف و رحمت است، نور ابلیسی نیز مظهر صفات جلالی است که به قهر خداوند تعلق دارد و این شری که در آن خیر (نیکی) نهفته است، چنانکه عارف با تحمل رنج و بلای اسارت در عشق به وصل معشوق می‏رسد و این نیز «خیر»ی است که در «شر» نهفته است. ایمان پنهان در دل، کفر است و آب حیات پنهان در ظلمات:(4)

کفر و ایمان بالای عرش دو حجاب شده‏اند میان خدا و بنده، زیرا که مرد باید نه کافر باشد و نه مسلمان، آنکه هنوز با کفر باشد و با ایمان هنوز در این دو حجاب باشد و سالک منتهی جز در حجاب «کبریاء الله و ذاته» نباشد.(5)

از این قرار، ابلیس دو سیما دارد، از سویی عامل سقوط آدم است و حجاب بین او و خدا و از سویی دیگر، نشانه عشقی کم مانند به خدا. به گفته «عطار» قهر خدا بر او، او را از چشم عامه مردم پوشیده داشت. پس او حربه‏ای از قهر به دست گرفته تا روز و شب نااهلان را از رسیدن به حق بازدارد. این منطق متناقض (ژاژ نما) از نیروی شر عنصری می‏سازد مددکار نیروی نیک، حلاج، عین‏القضات، عطار و روزبهان در کار دفاع از ابلیس و «نور سیاه» و مظهر صفات جلالی شمردن او نظر به بسط بی‏نهایت قدرت خدا داشته‏اند و نیز این دفاع کنکاشی بوده است برای تفسیر و توجیه شرور و مصایبی که در جهان و در زندگانی انسان دیده می‏شود. سعدی با واقع‏بینی ویژه خود در دفاع از شیطان، راه‏حلی روان‏شناختی یافته است. او در حکایت منظوم خود، بر فرشته بودن شیطان تأکید دارد:

 

ندانم کجا دیده‏ام در کتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر به دیدن چو حور

چو خورشیدش از چهره می‏تافت نور

فرا رفت و گفت این عجب ای توئی

فرشته نباشد بدین نیکوئی

تو کاین روی داری به حسن قمر

چرا در جهانی به زشتی سمر؟

 

شیطان می‏نالد و غریو برمی‏آورد:

که ای نیک بخت این نه شکل منست/و لیکن قلم در کف دشمن است(6)

مراد سعدی احتمالا نه دفاع از شیطان، بلکه توصیف روحیات آدمیان است. آدمی مطلوب خود را عموما زیبا و خوب می‏بیند و آنچه را که نمی‏پسندد «نا به اندام»، «زشت» و «بد» می‏شمارد. مخالف و دشمن هرچه و هر که باشد، ناپسندیده است و دوست و موافق خوب و مطلوب، چنانکه مخالفان ابلیس، فرشته زیبارویی چون او را به صورت دیو درآورده‏اند، و سیمای او را «زشت و تباه و دژم» بر دیوارها نقش کرده‏اند.

دنیا و جهان انسانی ناآرام است. آفت‏های طبیعی مانند زمین‏لرزه، آتش‏فشان، سیل بیماری، جنگ و دغدغه‏های هر روزینه و مرگ، آدمی را به تب و تاب می‏افکند. از قرن‏ها پیش، تلاش‏های بسیار هم برای رفع آفت‏ها و مصایب و هم برای تفسیر و توجیه آنها به کار رفته است. اما بسیاری از مصایب هنوز برجاست و تفسیر و توجیه‏ها نیز ناکافی، باری، گمان می‏رود که منطق متضادها بهتر توانسته است به دل مشکل رسوخ کند. به راستی آشوب‏ها، دغدغه‏ها و ویرانگری‏ها را کسانی بهتر گزارش کرده‏اند که «نهاد ناآرام جهان» را بازشناخته‏اند، کسانی مانند یوحنا، دانته و گوته...

«مکاشفه» یوحنا، مطالعه عظیمی است درباره کار و بار و سرانجام آدمی و توصیف وقایع دهشتناکی که در آخر زمان روی می‏دهد و این درست چیزی است برخلاف آثار غنایی دلپذیر و لطیف مانند «غزل غزل‏های سلیمان». به گفته ویکتور هوگو:

بین مکاشفه یوحنا و غزل غزل‏های سلیمان،  پیوند ژرفی وجود دارد و هر یک از این دو، فوران یگانه گنج احساس و اندیشه است و قلب آنها کوه آتش‏فشانی است که گشوده می‏شود و آتش‏فشانی می‏کند.

از این کوه، کبوتری به نام «غزل غزل‏ها» بیرون می‏آید یا اژدهایی به نام «آپوکلیپس». این دو شعر ، دو قطب جذبه و هیجان، شور و شوق، ترس و وحشتاست و در آنها دو مرز ناکرانمند روح به هم رسیده‏اند. در «غزل‏ها» جذبه عشق بیرون می‏جهد و در «مکاشفه» وحشت برمی‏خیزد و نگرانی و دلهره‏ای جاودانی از پرتگاه هراس‏انگیز با خود می‏آورد. آیا در «فصل هفتم کتاب دانیال»، جوانه‏ای از «مکاشفه» وجود ندارد؟ از نظر «دانیال» امپراطوری‏ها به حیواناتشباهت دارند. افسانه، دانیال و یوحنا هر دو را زیر نفوظ قرار می‏دهد. یکی از گودال «شیرها» قصه می‏گوید و دیگری از دیگ بزرگ پر از روغن داغ و جوشان، داستان می‏پردازد.(7)

در «مکاشفه» نیروی زیانکار دست‏اندرکار است، طوفانی عظیم درمی‏گیرد و همه چیز را با خود می‏برد. ویرانی، وحشت و سقوط طومار وجود آدمی را به هم می‏پیچد. آدمی احساس می‏کند در ورطه آشوب سقوط کرده و گرفتار نیرویی شده که آن را بازنمی‏شناسد، پس آن را زیر نام «شر» ممثل می‏کند، بدان گونه که در منظومه «بهشت گمشده»ی میلتون می‏بینیم. درونمایه اصلی شعر میلتون، نافرمانی آدم است و از دست دادن بهشت. بنابراین آدمی تلاش می‏کند علت اصلی سقوط خود را دریابد و در این کنکاش و تلاش به مار، یا بهتر بگوییم به شیطان پنهان شده در کالبد مار می‏رسد. شیطانی که عصیان ورزید و گروهی از فرشتگان را با خود همراه کرد. پس خدا شیطان را از آسمان راند و او و لشکریانش به ورطه‏ای ژرف، به دوزخ و ظلمت مطلق (هاویه) سقوط کردند و در دریاچه‏ای مشتعل و سوزان و در معرض برق و تندر قرار گرفتند و بیهوش شدند اما پس از مدتی شیطان به هوش آمد و با نایب خود درباره این شوربختی به کنکاش پرداخت و سپس همه لشکریان خود را که بیهوش شده بودند، بیدار کرد تا برای نبرد آماده شوند و برای دست یافتن به حوزه آسمانی حمله آورند.(8)

در این جا، انگیزه اصلی شیطان، انتقام گرفتن است اما در آثار دیگر، او را به صورتی دیگر می‏بینیم. شیطان در درام «فاوست» کسی است که با شور و شوق فراوان در پی کسب قدرت است، قدرت حکم راندن، قدرت پول و قدرت علم. در درام فاوست «کریستوفرمارلو» پیکره‏ای از این دست چه «تیمور لنگ» و «یهودی مالتا» باشد چه «فاوست» معرف تلاشی است که به فراسوی ظرفیت بشری یا دست‏کم به فراتر از حد و حدود توفیق ممکن او چنگ می‏اندازد. این تلاش را در «مکبث» شکسپیر در «کوه جادو»ی توماس‏مان و بویژه در اثر بزرگ گوته نیز، مشاهده‏می‏کنیم. طرح داستان این آثار نشان می‏دهد که این قهرمانان سرانجام شکست می‏خورند و باید شکست بخورند اما همچنانکه در همه تراژدی‏های بزرگ می‏بینیم، ارزش مبارزه‏ای که قهرمان معرف آن است عظیمتر از نیرویی است که او را درهم می‏شکند.

فاوست در نسخه اصلی خود «استاد تئولوژی» است اما هر قدر در عرصه این دانش پیشتر می‏رود ناراضی‏تر می‏شود و بیشتر می‏خواهد، پس روح خود را به شیطان می‏فروشد تا علم زیادی به دست آورد، بویژه علم جادو را و به همین سبب، ملعون می‏شود. این حکایت در اصل به زبان آلمانی نوشته‏شده و نام اصلی آن «داستان زندگانی لعنت‏بار و مرگ بالاستحقاق دکتر پوهان فاوستوس» بود. مارلو، این روایت را به طرح نیرومند شور و شوق «دوره‏ای نوزائی هنرها و دانش‏ها» به کسب علم، تبدیل می‏کند و آن را در برابر پافشاری قرون وسطی، بر رستگاری درمقام دلبستگی عمده و هدایت کننده فرد در زمین، قرار می‏دهد. در روایت اصلی، رویدادهای فرعی زیادی به صورت نمایش مضحک ) Farce( دیده می‏شود. در اینجا، دانشمند جادوگر به مدد قدرت تازه به دست آورده، شعبده‏بازی‏ها می‏کند. در درام«مارلو» نیز صحنه‏های کمیک نیز وجود دارد که معلوم نیست خود او نوشته یا از روایت اصلی اقتباس کرده‏است. خواننده امروز، البته باید بداند که برای مردم دوره قرون وسطی، شیاطین واقعیت داشتند و گاهی «اشباح» نامیده می‏شدند، و چنین است شبح هملت بزرگ درنمایشنامه شکسپیر. فاوست در مثل قدرتی طلب می‏کند تا به صورت «شبح» درآید و نامریی شود و به این طریق، برخی صفات وظواهر شیطانی را کسب می‏کند، گرچه «روح بشری» او همچنان دست‏نخورده باقی می‏ماند. بعد «هلن» را که روحی بیش نیست تملک می‏کند و با او می‏آمیزد و به این ترتیب، مرتکب گناه دیوآسای آمیزش با شیاطین می‏شود، گناهی که از آن توبه نمی‏توان کرد.(9)

گوته، همین درام را به صورت ژرف‏تر و گسترده‏تری بازسازی کرد. او درپیش درآمد کتاب شیطان (مفیستوفلس) را در پیشگاه الهی نشان می‏دهد. شیطان در این جا درباره وضع خود و آدمیان سخن می‏گوید و دلایلی برای انگیزه اصلی کردار خود، به میان می‏آورد. او اجازه داشته‏است آدمیان را وسوسه کند و به ورطه گناه بیندازد و اکنون درباره اغوای دانشمند بزرگ، فاوست چک و چانه می‏زند. خدا اجازه می‏دهد «مفیستوفلس» به تلاش خود در اغوای فاوست ادامه دهد اما «مفیستو» باید بداند که دراین تلاش، موفق نخواهدشد چرا که آدمی پارساتر و نفوذناپذیرتر از فاوست در کره زمین وجود ندارد.

ازسوی دیگر، فاوست که از علم و زندگانی زیاد و طولانی بهره‏ای نبرده و از لذات زندگانی، قطره‏ای ننوشیده به اغوای شیطان تن درمی‏دهد، روح خود را به او می‏فروشد و به جوانی، قدرت، منصب و لذت می‏رسد. قدرت، پول، مناصب و لذات سرانجام «فاوست» را به ستوه می‏آورد، گناه و بدکاری وجدانش را می‏آزارد. عهد او با «مفیستو» این بود که به نهایت قدرت و مقام برسد تا جایی که در اوج کامیابی بگوید «ای زمان درنگ کن و ای لحظه بپای». این لحظه طبعاً بیان‏کننده این واقعیت خواهدبود که فاوست به اوج قدرت و لذت ممکن رسیده و خواستن بیشتر آنها، ممکن نخواهدبود و به این ترتیب، شیطان می‏تواند روح فاوست را بستاند و با خود به دوزخ برد. اما در این عرصه نیز، شیطان شکست می‏خورد. قهرمان شوربخت درام سرانجام به مدد دعای «گرتچن» معشوقه مرده‏اش، و عنایت مادر مقدس از چنگال مفیستوفلس رهایی می‏یابد، گروهی از فرشتگان با آهنگهای دل‏نواز آسمانی، شیطان را خواب می‏کنند و روح فاوست را با خود به آسمان می‏برند.(10)

تفکر درباره نیکی و بدی به صورت غامضی در آثار ویلیام بلیک به نمایش درآمده‏است. بلیک نقاش، حکاک، شاعر و کارگر زحمتکش و هنرمندی بود که از رنج آدمیان، بویژه از رنج کودکان عذاب می‏کشید. همدردی با رنجبران در او بسیار عمیق بود و به همین دلیل از انقلاب‏هایی که می‏بایست به رنج آدمیان پایان دهند، استقبال می‏کرد اما پس از اینکه از خون‏ریزی‏ها و تلاطم‏های انقلاب فرانسه آگاه شد، مانند بودلر و وردزورث از انقلاب رو برمی‏گرداند. او نه به قدرت دنیوی باور داشت نه به واقعیت ماده و از انقلاب صنعتی و گسترش آن بیزار بود. دو دفتر اشعار وی «سرودهای بی‏گناهی» (1787) و «سرودهای تجربه» تباین بی‏گناهی و تجربه یعنی دو حالت متضاد روح بشری را تصویر می‏کند. در اشعار دفتر نخست، شاعر از عشق الهی و حس همدردی به وجد می‏آید و در دفتر دوم از قدرت یافتن شر و شیطان غمگین می‏شود. رمزها و تمثیل‏های بلیک، بسیار بغرنج و فهم معانی آنها دشوار است. برخی از این رمزها، ابداع خود اوست و به همین دلیل، باید معانی آنها را با توجه به توضیح و تفسیرهای خود او دریافت. باری، او تلاش دارد افسانه کاملی از گذشته، اکنون و آینده نوع انسان، تصنیف کند. بلیک در آغاز آتش انقلاب همزمان خود را به عنوان قدرت پاک‏کننده آدمی و عامل ممتاز رستگاری انسان و جهان تفسیر می‏کرد اما بعد در آثار او «روح شعله‏ور انقلاب» ) orc( جای خود را به ) ios( داد که نمونه تخیل رویابین عارفانه‏ای است در جهانی سقوط کرده. چهار عنصر قدرتمندی که در امر انسانی وجود دارد، وحدت کامل نمی‏توانند داشته‏باشند. جز از طریق برادری عام آسمانی یعنی بلیک طالب «انسان نوعی» و «آدمیت» است درجهانی که تا این اندازه به گناه و تجاوز آلوده شده‏است. او نه از «خدای فراسوی تجربه» بلکه از «انسان نوعی» آغاز می‏کند. دراین روایت، «هبوط» نه دورافتادگی انسان از خدا، بلکه دورافتادگی او از «انسان نوعی» (انسان کامل) است. این هبوط، سقوطی است درشقاق و اختلاف و دراین رویداد «گناه نخستین» همانا «منیت» (و خود بودگی) است یعنی تلاش قطبی جدا شده از کلیت به منظور اینکه «خود»ی باشد بی‏نیاز ازدیگران. (11)

«بلیک از راه پدیده‏های مشهود به آن حالت والا که خود جاودانگی می‏نامید، می‏رسید و احساس می‏کرد که آزاد است عوالم جدید و زنده‏ای بیافریند. وی عارفی نبود که به طور رازورانه و با تلاش فراوان خدا را بجوید، بلکه مکاشفه‏گری بود که می‏گفت:

روز و شب پیوسته درمحضر اویم/برنگرداند خدا رویش ز رویم

درمیان همه رومانتیک‏ها، بلیک استوارترین انگاره‏ها را درباره تخیل داراست تا به حدی که خود با اطمینان می‏گوید:«تنها یک قدرت است که از انسان، شاعر می‏سازد، تخیل یعنی شهود الوهی، زیرا به گمان او، تخیل واقعیت را می‏سازد و واقعیت چیزی نیست مگر فعل الهی نفس که از نیرو و شور مهارنشده آن سرچشمه می‏گیرد. بلیک به دنیایی آرمانی و معنوی توجه دارد و می‏کوشد آن را با یاری همه روان‏های دیگری که مطیع تخیل‏اند، برپا سازد. (12)

ازنظر او، افزوده بر «بهشت» سه حالت متوالی فروتر بودگی در جهان سقوط کرده وجود دارد: وضعیت شبانی بی‏گناهی ساده و آرامش‏بخش بدون تصادم اضداد، حوزه «به وجودآمدن و از دنیا رفتن» یا عرصه تجربه مشترک بشری و عرصه عذاب و تضادهای کشمکش کننده، و دوزخ ) Ulro( فروترین مرتبه یا عرصه عقلانیت خالی از شور و شوق، ظلم، نفی ایستا و «خود»ی جدا شده‏از دیگران. به نظراو دنیای سقوط کرده از دوایر تاریخی خود می‏گذرد و پی‏درپی به «نجات» نزدیک و از آن دور می‏شود تا اینکه وسیله نجات‏بخش (معادل تخیل بشری که به قوه در شاعر پیشگو، زنده و فعال‏ترین است) در مکاشفه‏ای به نهایت رسد. برحسب نظر گاهی که او از «انسان نوعی» دارد، این مکاشفه را به عنوان بازگشت به وضعیت اصلی تجزیه نشده یعنی رستاخیز به سوی «وحدت» توصیف می‏کند.

بلیک در این جا بی‏آنکه خود بداند، به نظر گاه بعضی از فیلسوفان معاصر آلمانی نزدیک شده است که می‏گویند هبوط انسان یا بیماری فرهنگ مدرن در اساس وجهی است از تجریه روحی، وجهی از خود -بیگانگی و بیگانگی با جهان و با انسان‏های دیگر و امید او به بهبود، در فراروند «کامل شدن دوباره» نهفته است.

باری شیطان به هر حال در هر زمان و در هر منطقه‏ای مانند بت عیار به رنگی نمایان می‏شود، گاهی به صورت اغواگری، «بر صیصای عابد» را می‏فریبد، و زمانی در کار «افزار، واره کردن» دنیا و درآوردن آن به «کمیت»، ظاهر می‏شود و زمانی با اغوای آدمی به ثروت اندوزی و دست‏اندازی برای تصرف کره زمین، از خود-بیگانگی و دشمن آدمی با دیگران را فراهم می‏آورد. در توصیف نیروی شر و تمثیل آن به صورت شیطان و اهریمن، شاید «موبی دیک» هرمان ملویل در عصر جدید از آثار دیگر ادبی ممتازتر و رمزآمیز باشد. موبی دیک (وال سفید) اثری است بغرنج که در آن سمبولیسم با روایتی رئالیستی به هم آمیخته است. «وال سفید» مظهر چه چیزی است که بدین سان توجه ناخدا آهاب را برمی‏انگیزد. گمان می‏رود که این رمان تمثیلی بزرگ است درباره ماهیت نیک و بد و قدرت اراده در مقابله با تقدیر و جدال همیشگی انسان و جهان.یونگ به همین دلیل «موبی دیک» را بزرگترین رمان آمریکا می‏داند. پژوهشگران مردم‏شناسی و سمبولیسم کوشیده‏اند برای معانی چند لایه این رمان، مفتاحی کهن الگویانه بیابند وبه این نتیجه رسیده‏اند که این مفتاح در اساطیر باستانی و بویژه در افسانه‏های مردم پولینزی نهفته است که ملویل جوان در زمان خدمت دریانوردی خود در جنوب اقیانوس آرام به این جزایر اعزام شده بود. شهرت آغازین او به عنوان نویسنده نیز تا حدودی با این شایعه ارتباط داشت که می‏گفتند وی یک ماه در میان آدمخوران «تای‏پی» زندگانی کرده است. گرایش به بدویت ملویل اصالت دارد و مانند بدویت گروی احساساتی روسو نیست چرا که ملویل برخی نمونه‏های نوعی اساطیری خاور دور یا نمادهای حیاتی را به خوبی دریافت کرده و سپس آنها را به صورت الگو و نمونه شخصی ( Auto- type) درآورده است. «وال سفید» هم‏جوشی و ترکیب الگوی نوعی و الگوی شخصی است. در همه اساطیر خاور زمین، تصویر «ماهی بزرگ» در تمام نماد آفرینش و حیات الوهی تکرار می‏شود. در آیین هند و در مثل «نهنگ» یک ( Aratar) یعنی تجسدالهی ویشنو دانسته می‏شود، و محافظت‏کننده‏ای که همه هستی‏های برهما را در خود جای داده است. (توجه کنید که در فرادهش مسیحیت، مسیح ماهیگیر معرفی می‏شود.) افزوده بر این می‏توان گفت که «سفیدی» کهن الگوی الوهیت فراگیر ناپیمودنی است یعنی «نشانه سفید خدای همه هستی هایی که همه نام‏هایی خاوری مانند بهگواد، برهما- خدای تضاد بی‏پایان را پدید آورده است. ملویل این دو کهن الگو یعنی ماهی بزرگ یا وال و سفیدی را در شیوه ساختن نمادی که (نمونه شخصی) خود ترکیب کرد. خود او به تفاوت و اختلاف‏های رنگ سفید (وحشت، مرموز، پاکی) در فصل «سفیدی وال» اشاره می‏کند و همچنین توضیحاتی به دست می‏دهد درباره اغفالگری مرموز و قدرت ترسناکی که به موبی دیک بسته است.

به این ترتیب، موبی دیک «ابهامی است نامبهم»، آهاب یعنی هیولای عقل خود و جاشوان خود را نابود می‏کند چرا که در اجبار دیوانه وارش برای فهم رمز همیشگی و پیمایش ناپذیر خلقت «به سوی حجاب قدس سره‏اسرار هستی[ نیزه می‏افکند. تنها از این گروه، اسماعیل راوی داستان نجات می‏یابد زیرا به واسطه نفوذ کامل شاهزاده پولینزیایی این شیوه ابتدایی پذیرش رمز و راز الهی بدون چون و چرا کردن و دشمنی را آموخته است.

جناس تام و جناس مرکب

 

 

 

جناس تام

 

 

 

جناس مركب

جناس مركب یا مرفو (رفو شده) از فروع جناس تام است و بر دو نوع است:

الف: دو كلمه متجانس، هم هجا (هم وزن) هستند، اما اختلاف در تكیه دارند، یعنی - به قول دستودانان- یكی بسیط یا در حكم بسیط و دیگری مركب است:

كمند (تكیه در آخر)/ كمند (تكیه در اول)، سلامت (صحت) / سلامت (سلام بر تو)

 

 

گفتمش باید بری ناممزیاد

گفت آری می برم نامتزیاد

(فرصت شیرا زی)

 

زیاد اول كثرت را می رساند و زیاد دوم  مخفف «از یاد» است .

 

 

بنگر و امروز بین كز آنكیان است
ملك كه دی و پریر از آنكیان بود
(سیف فرغانی)

 

منظور از كیان اول سئوال پرسشی «از آن چه كسانی» است و منظور از كیان دوم دوران پادشاهی كیانیان است.

 

 

تا قیامت هر كه جنس آن بدان

در وجود آید، بود رویش بدان

مولوی

      

قوافی منظومه سحر حلال اهلی شیرازی تماما ا این دست است :

 

 

خواجه در ابریشم و ما درگلیم

عاقبت ای دل همه یكسر گلیم

 

از گلیم اول زیرانداز (نامرغوب) و از گلیم دوم عبارت «در گـِل هستیم» اراده می شود.

تبصره : در برخی از كتب بدیعی متأخر در مورد جناس مركب، دقت هایی كرده اند كه در واقع خارج از حوزه بحث های بدیعی (موسیقیائی) است. مثلاً گفته اند كه اگر طرز نگارش واژه ها یكسان باشد جناس مركب مقرون است: كمند/ كمند و اگر شكل املایی به یك گونه نباشد جناس مركب مفروق است: دلبری/ دل بری

 

 

شاهان زمانه خصم بردار كشند
و آن نرگس بیدار تو بی دار كشد
(مولانا)

 

ب: هر دو كلمه متجانس مركب باشند، در این صورت بدان جناس ملفق یا متشابه گویند.

 

 

چون نای بی نوایم از این نای بی نوا

 شادی ندید هیچكس از نای بی نوا

(مسعود سعد سلمان)

 

نای بی نوا در آخر مصراع اول به معنی زندان «نای» بی ساز و برگ و مفلوك و در آخر مصراع دوم به معنی نای بی آهنگ است.

 

 

زان شده در پیش شاهان دور باش

كی شده نزدیك شاهان، دور باش

(منطق الطیر عطار)

     

تبصره یك : گاهی كلمه جناس را (چه مركب باشد و چه مفرد) به دو قسمت معنی دار تقسیم می كنند و هر قسمت را جداگانه و در معنی مستقل به كار می برند.

 

 

قوم گفتندش كه ای خر! گوش دار

خویش را اندازه خرگوش دار

(دفتر اول مثنوی)

 

 

یكی شاهدی در سمرقند داشت

كه گفتی به جای سمر، قند داشت

(بوستان)

        

 

از بس مكان كه داده و تمكین كه كرده اند

خشنودم از كیای ری و از كیای ری

(خاقانی)

 

 

مفروشید كمان و زره و تیغ، نان را

كه سزا نیست سلح ها به جز از تیغ زنان را

(مولوی)

 

تبصره 2: در كتب سنتی شهریار     

به عنوان جناس ملفق ذكر شده است كه صحیح نیست، زیرا در مثال اول یك مصوت كوتاه اضافه است و در مثال دوم یك همزه و نیز در هر دو مورد، در طرح هجاها اختلاف است. این موارد را بهتر است ملحق به جناس مركب بنامیم:

 

 

گوئی كه نگون كرده است ایوان فلك وش را؟

حكم فلك گردان یا حكم فلك گردان؟

خاقانی

 

 

كمال فضل ترا من به گرد می نرسم

مگر كسی كند اسب سخن به زین به ازین

سعدی (قصاید)

 

در مثال اول یك مصوت كوتاه و در مثال دوم یك هجای كوتاه اختلاف است.

 

....

ننگ است ملخوار چنین خش بکشد 

خش روی نجابت سیاوش بکشد 

ای کاش خشایار شبی برگردد

تا خاک ریاض را به آتش بکشد

.

.

.

ز شیر شتر خوردن و سوسمار 

عرب را بجایی رسیده است کار

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

ای برادر تو همه اندیشه ای

چونک صوفی بر نشست و شد روان

رو در افتادن گرفت او هر زمان

هر زمانش خلق بر می‌داشتند

جمله رنجورش همی‌پنداشتند

آن یکی گوشش همی‌پیچید سخت

وان دگر در زیر کامش جست لخت

وان دگر در نعل او می‌جست سنگ

وان دگر در چشم او می‌دید زنگ

باز می‌گفتند ای شیخ این ز چیست

دی نمی‌گفتی که شکر این خر قویست

گفت آن خر کو بشب لا حول خورد

جز بدین شیوه نداند راه کرد

چونک قوت خر بشب لا حول بود

شب مسبح بود و روز اندر سجود

آدمی خوارند اغلب مردمان

از سلام علیکشان کم جو امان

خانهٔ دیوست دلهای همه

کم پذیر از دیومردم دمدمه

از دم دیو آنک او لا حول خورد

همچو آن خر در سر آید در نبرد

هر که در دنیا خورد تلبیس دیو

وز عدو دوست‌رو تعظیم و ریو

در ره اسلام و بر پول صراط

در سر آید همچو آن خر از خباط

عشوه‌های یار بد منیوش هین

دام بین ایمن مرو تو بر زمین

صد هزار ابلیس لا حول آر بین

آدما ابلیس را در مار بین

دم دهد گوید ترا ای جان و دوست

تا چو قصابی کشد از دوست پوست

دم دهد تا پوستت بیرون کشد

وای او کز دشمنان افیون چشد

سر نهد بر پای تو قصاب‌وار

دم دهد تا خونت ریزد زار زار

همچو شیری صید خود را خویش کن

ترک عشوهٔ اجنبی و خویش کن

همچو خادم دان مراعات خسان

بی‌کسی بهتر ز عشوهٔ ناکسان

در زمین مردمان خانه مکن

کار خود کن کار بیگانه مکن

کیست بیگانه تن خاکی تو

کز برای اوست غمناکی تو

تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی

جوهر خود را نبینی فربهی

گر میان مشک تن را جا شود

روز مردن گند او پیدا شود

مشک را بر تن مزن بر دل بمال

مشک چه بود نام پاک ذوالجلال

آن منافق مشک بر تن می‌نهد

روح را در قعر گلخن می‌نهد

بر زبان نام حق و در جان او

گندها از فکر بی ایمان او

ذکر با او همچو سبزهٔ گلخنست

بر سر مبرز گلست و سوسنست

آن نبات آنجا یقین عاریتست

جای آن گل مجلسست و عشرتست

طیبات آید به سوی طیبین

للخبیثین الخبیثات است هین

کین مدار آنها که از کین گمرهند

گورشان پهلوی کین‌داران نهند

اصل کینه دوزخست و کین تو

جزو آن کلست و خصم دین تو

چون تو جزو دوزخی پس هوش دار

جزو سوی کل خود گیرد قرار

ور تو جزو جنتی ای نامدار

عیش تو باشد ز جنت پایدار

تلخ با تلخان یقین ملحق شود

کی دم باطل قرین حق شود

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی

ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی

گر گلابی بر سر جیبت زنند

ور تو چون بولی برونت افکنند

طبله‌ها در پیش عطاران ببین

جنس را با جنس خود کرده قرین

جنسها با جنسها آمیخته

زین تجانس زینتی انگیخته

گر در آمیزند عود و شکرش

بر گزیند یک یک از یک‌دیگرش

طبله‌ها بشکست و جانها ریختند

نیک و بد درهمدگر آمیختند

حق فرستاد انبیا را با ورق

تا گزید این دانه‌ها را بر طبق

پیش ازیشان ما همه یکسان بدیم

کس ندانستی که ما نیک و بدیم

قلب و نیکو در جهان بودی روان

چون همه شب بود و ما چون شب‌روان

تا بر آمد آفتاب انبیا

گفت ای غش دور شو صافی بیا

چشم داند فرق کردن رنگ را

چشم داند لعل را و سنگ را

چشم داند گوهر و خاشاک را

چشم را زان می‌خلد خاشاکها

دشمن روزند این قلابکان

عاشق روزند آن زرهای کان

زانک روزست آینهٔ تعریف او

تا ببیند اشرفی تشریف او

حق قیامت را لقب زان روز کرد

روز بنماید جمال سرخ و زرد

پس حقیقت روز سر اولیاست

روز پیش ماهشان چون سایه‌هاست

عکس راز مرد حق دانید روز

عکس ستاریش شام چشم‌دوز

زان سبب فرمود یزدان والضحی

والضحی نور ضمیر مصطفی

قول دیگر کین ضحی را خواست دوست

هم برای آنک این هم عکس اوست

ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست

خود فنا چه لایق گفت خداست

از خلیلی لا احب افلین

پس فنا چون خواست رب العالمین

لا احب افلین گفت آن خلیل

کی فنا خواهد ازین رب جلیل

باز واللیل است ستاری او

وان تن خاکی زنگاری او

آفتابش چون برآمد زان فلک

با شب تن گفت هین ما ودعک

وصل پیدا گشت از عین بلا

زان حلاوت شد عبارت ما قلی

هر عبارت خود نشان حالتیست

حال چون دست و عبارت آلتیست

آلت زرگر به دست کفشگر

همچو دانهٔ کشت کرده ریگ در

و آلت اسکاف پیش برزگر

پیش سگ که استخوان در پیش خر

بود انا الحق در لب منصور نور

بود انا الله در لب فرعون زور

شد عصا اندر کف موسی گوا

شد عصا اندر کف ساحر هبا

زین سبب عیسی بدان همراه خود

در نیاموزید آن اسم صمد

کو نداند نقص بر آلت نهد

سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد

دست و آلت همچو سنگ و آهنست

جفت باید جفت شرط زادنست

آنک بی جفتست و بی آلت یکیست

در عدد شکست و آن یک بی‌شکیست

آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازین

متفق باشند در واحد یقین

احولی چون دفع شد یکسان شوند

دو سه گویان هم یکی گویان شوند

گر یکی گویی تو در میدان او

گرد بر می‌گرد از چوگان او

گوی آنگه راست و بی نقصان شود

کو ز زخم دست شه رقصان شود

گوش دار ای احول اینها را بهوش

داروی دیده بکش از راه گوش

پس کلام پاک در دلهای کور

می‌نپاید می‌رود تا اصل نور

وان فسون دیو در دلهای کژ

می‌رود چون کفش کژ در پای کژ

گرچه حکمت را به تکرار آوری

چون تو نااهلی شود از تو بری

ورچه بنویسی نشانش می‌کنی

ورچه می‌لافی بیانش می‌کنی

او ز تو رو در کشد ای پر ستیز

بندها را بگسلد وز تو گریز

ور نخوانی و ببیند سوز تو

علم باشد مرغ دست‌آموز تو

او نپاید پیش هر نااوستا

همچو طاووسی به خانهٔ روستا

شد وقت آنکه مرغ سحر نغمه سر کند

گل با نسیم صبح‌، سر از خواب برکند

نرگس عروس وار خمیده به طرف جوی

تا خویش را درآینه هر دم نظرکند

لاله گرفته جام عقیقین به زیر ابر

تا با سرشگ ابر، لب خشک تر کند

وقتست تاکه نطفهٔ زندانی نبات

زندان خاک بشکند و سر بدرکند

باد صبا به دایگی ابر و آفتاب

طفل شکوفه را به چمن خشک و ترکند

در مخزن شکوفه نهد دست صنع‌، شیر

وان شیر را بدل به گلاب و شکر کند

گویی که کارخانهٔ قند است بوستان

کاجرای امر پادشه بحر و برکند

بودم امیدوار، که بعد از چهار سال

شاه جهان به چاکر دیرین نظر کند

گوید دور گوشه‌نشینی بسر رسید

باید بهار جامهٔ خدمت به برکند

برگیرد آن ‌قلم‌، که به ایران و شرق و غرب

فرزانه نسبتش به نبات و شکر کند

بگشاید آن زبان‌، که در آفاق علم و فضل

دانا ز جان و دل سخنانش ز بر کند

از معجزات شاه بسی کارنامه‌ها

در روزگار، ورد زبان بشر کند

یک نیمه عمر او ، به ره خلق شد به باد

باید کنون تدارک نیم دگر کند

از ناکسان به غیر زیان و ضرر ندید

از لطف شاه‌، دفع زبان و ضرر کند

بیرون ز چاپلوسی بارد، حقایقی

ز اوصاف شه به گرد جهان مشتهر کند

درکسوت معانی شیرین به نظم و نثر

احوال ملک را همه جا جلوه گر کند

از لطف شاه‌، دربدران را دهد نوید

وز مهر شاه‌، بیخبران را خبر کند

زیر لوای خسرو ایران ز جان و دل

از اهل فضل گرد، سپاه و حشر کند

*‌

*‌

با این امید سال بسر بردم‌، ای دریغ‌!

غافل که بخت‌، کار من از بد بتر کند

در موسمی که مرغ کند تازه آشیان

شاهم ز آشیان کهن دربدر کند

در خانه پنج طفل و زنی رنج‌دیده را

گریان ز هجر شوهر و یاد پدر کند

شاها روا مدار که بر جای هفت سین

با هفت شین کسی شب نوروز سر کند

شکوا و شیون‌ و شغب‌ و شور و شین را

با ذکر شه شریک دعای سحر کند

جدا شد یکی چشمه از کوهسار

به ره گشت ناگه به سنگی دچار

به‌ نرمی‌ چنین گفت با سنگ سخت‌:

کرم کرده راهی ده ای نیک‌بخت

جناب اجل کش گران بود سر

زدش سیلی وکفت‌: دور ای پسر!

نشد چشمه‌ از پاسخ‌ سنگ‌، سرد

به کندن دراستاد و ابرام کرد

بسی کند وکاوید وکوشش نمود

کز آن سنگ خارا رهی برگشود

زکوشش به‌ هر چیز خواهی رسید

به‌هر چیز خواهی کماهی رسید

بروکارگر باش و امّیدوار

که از یاس جز مرگ ناید به‌بار

گرت پایداربست در کارها

شود سهل پیش تو دشوارها

برو کار می‌کن، مگو چیست کار

که سرمایهٔ جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت

به فرزندگان چون همی خواست خفت

که : « میراث خود را بدارید دوست

که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست

پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید

همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ

بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »

پدر مرد و پوران به امید گنج

به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود

هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم

ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان

چنان چون پدر گفت، شد گنجشان

میوه ی هنر

آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز

از جور تبر، زار بنالید سپیدار

کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی

از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار

این با که توان گفت که در عین بلندی

دست قدرم کرد بناگاه نگونسار

گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس

کاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار

تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش

شد توده در آن باغ، سحر هیمهٔ بسیار

دهقان چو تنور خود ازین هیمه برافروخت

بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار

آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی

اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار

هر شاخه‌ام افتاد در آخر به تنوری

زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار

چون ریشهٔ من کنده شد از باغ و بخشکید

در صفحهٔ ایام، نه گل باد و نه گلزار

از سوختن خویش همی زارم و گریم

آن را که بسوزند، چو من گریه کند زار

کو دولت و فیروزی و آسایش و آرام

کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار

خندید برو شعله که از دست که نالی

ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار

آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد

فرجام بجز سوختنش نیست سزاوار

جز دانش و حکمت نبود میوهٔ انسان

ای میوه فروش هنر، این دکه و بازار

از گفتهٔ ناکردهٔ بیهوده چه حاصل

کردار نکو کن، که نه سودیست ز گفتار

آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت

روز عمل و مزد، بود کار تو دشوار

از روز نخستین اگرت سنگ گران بود

دور فلکت پست نمیکرد و سبکسار

امروز، سرافرازی دی را هنری نیست

میباید از امسال سخن راند، نه از پار