سلمان

صدف تا کند دانه در پدید

بسی شور و تلخش بباید چشید

بر افراخت نه پرده لاجورد

ده و دو مقام اندر و راست کرد

بهر پرده و هر مقامی که ساخت

یکی را زد و دیگری را نواخت

شکر را زنی خانه‌ای بر فراخت

گره کاری و بند گیریش ساخت

مگس خواست حلوائی از خوان او

عسل آیتی گشت در شان او

خداوند هفت آسمان و زمین

زمین گستر و آسمان آفرین

ز خورشید مه را جدائی دهد

شب و روزشان روشنائی دهد

نپرسی چرا اختر و آسمان

شب و روز گردند گرد جهان؟

مپندار کین بی سبب می‌کنند

خداوند خود را طلب می‌کنند

نمی‌گنجد او در تمنای تو

تو او را بجو کوست جویای تو

گل ما بنا کرده قدرتش

دل ما سرا پرده عزتش

به نورش دو چشم جهان ناظر است

از آن نور مردم شده ظاهر است

خداوند چار و دو و سه یکی است

بماند شش و چار و نه اندکی

به مسمار هفت اخترش دوخته

فلک حلقه‌ای بر درش دوخته

سلمان

به نام خدایی که با تیره خاک

بر آمیخت این جوهر جان پاک

چو با یکدگر کردشان آشنا

دگر بارشان کرد از هم جدا

که دانست کان آشنائی چه بود؟

پس از آشنائی جدائی چه بود؟

درین پرده کس را ندادند بار

نمی‌داند این راز جز کردگار

به بوئی که در نافه افزون کند

بسی آهوان را جگر خون کند

 

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام "جمشید و خورشید" و "فراقنامه" به جای مانده است.