محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر "ادیب نیشابوری" رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد. وی شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطه‌طلبان و آزادی‌خواهان چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهره‌ترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی، در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. ازمعروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبک شناسی که در سه جلد در بارهٔ سبک نوشته‌های منثور فارسی نوشته شده، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل‌التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را می‌توان نام برد.

شد وقت آنکه مرغ سحر نغمه سر کند

گل با نسیم صبح‌، سر از خواب برکند

نرگس عروس وار خمیده به طرف جوی

تا خویش را درآینه هر دم نظرکند

لاله گرفته جام عقیقین به زیر ابر

تا با سرشگ ابر، لب خشک تر کند

وقتست تاکه نطفهٔ زندانی نبات

زندان خاک بشکند و سر بدرکند

باد صبا به دایگی ابر و آفتاب

طفل شکوفه را به چمن خشک و ترکند

در مخزن شکوفه نهد دست صنع‌، شیر

وان شیر را بدل به گلاب و شکر کند

گویی که کارخانهٔ قند است بوستان

کاجرای امر پادشه بحر و برکند

بودم امیدوار، که بعد از چهار سال

شاه جهان به چاکر دیرین نظر کند

گوید دور گوشه‌نشینی بسر رسید

باید بهار جامهٔ خدمت به برکند

برگیرد آن ‌قلم‌، که به ایران و شرق و غرب

فرزانه نسبتش به نبات و شکر کند

بگشاید آن زبان‌، که در آفاق علم و فضل

دانا ز جان و دل سخنانش ز بر کند

از معجزات شاه بسی کارنامه‌ها

در روزگار، ورد زبان بشر کند

یک نیمه عمر او ، به ره خلق شد به باد

باید کنون تدارک نیم دگر کند

از ناکسان به غیر زیان و ضرر ندید

از لطف شاه‌، دفع زبان و ضرر کند

بیرون ز چاپلوسی بارد، حقایقی

ز اوصاف شه به گرد جهان مشتهر کند

درکسوت معانی شیرین به نظم و نثر

احوال ملک را همه جا جلوه گر کند

از لطف شاه‌، دربدران را دهد نوید

وز مهر شاه‌، بیخبران را خبر کند

زیر لوای خسرو ایران ز جان و دل

از اهل فضل گرد، سپاه و حشر کند

*‌

*‌

با این امید سال بسر بردم‌، ای دریغ‌!

غافل که بخت‌، کار من از بد بتر کند

در موسمی که مرغ کند تازه آشیان

شاهم ز آشیان کهن دربدر کند

در خانه پنج طفل و زنی رنج‌دیده را

گریان ز هجر شوهر و یاد پدر کند

شاها روا مدار که بر جای هفت سین

با هفت شین کسی شب نوروز سر کند

شکوا و شیون‌ و شغب‌ و شور و شین را

با ذکر شه شریک دعای سحر کند

جدا شد یکی چشمه از کوهسار

به ره گشت ناگه به سنگی دچار

به‌ نرمی‌ چنین گفت با سنگ سخت‌:

کرم کرده راهی ده ای نیک‌بخت

جناب اجل کش گران بود سر

زدش سیلی وکفت‌: دور ای پسر!

نشد چشمه‌ از پاسخ‌ سنگ‌، سرد

به کندن دراستاد و ابرام کرد

بسی کند وکاوید وکوشش نمود

کز آن سنگ خارا رهی برگشود

زکوشش به‌ هر چیز خواهی رسید

به‌هر چیز خواهی کماهی رسید

بروکارگر باش و امّیدوار

که از یاس جز مرگ ناید به‌بار

گرت پایداربست در کارها

شود سهل پیش تو دشوارها

برو کار می‌کن، مگو چیست کار

که سرمایهٔ جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت

به فرزندگان چون همی خواست خفت

که : « میراث خود را بدارید دوست

که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست

پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید

همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ

بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »

پدر مرد و پوران به امید گنج

به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود

هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم

ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان

چنان چون پدر گفت، شد گنجشان