نظامی

 

چون اشارت رسید پنهانی

از سرا پرده سلیمانی

پر گرفتم چو مرغ بال گشای

تا کنم بر در سلیمان جای

در اشارت چنان نمود برید

که هلالی برآورد از شب عید

آنچنان کز حجاب تاریکی

کس نبیند در او ز باریکی

تا کند صید سحرسازی تو

جاودان را خیال بازی تو

پلپلی چند را بر آتش ریز

غلغلی در فکن به آتش تیز

مومی افسرده را در این گرمی

نرم گردان ز بهر دل نرمی

مهد بیرون جهان ازین ره تنگ

پای کوبی بس است بر خر لنگ

عطسه‌ای ده ز کلک نافه گشای

تا شود باد صبح غالیه سای

باد گو رقص بر عبیر کند

سبزه را مشک در حریر کند

رنج بر وقت رنج بردن تست

گنج شه در ورق شمردن تست

رنج برد تو ره به گنج برد

ببرد گنج هر که رنج برد

تاک انگور تا نگرید زار

خنده خوش نیارد آخر کار

مغز بی‌استخوان ندید کسی

انگبینی کجاست بی‌مگسی

ابر بی آب چند باشی چند

گرم داری تنور نان در بند

پرده بر بند و چابکی بنمای

روی بکران پردگی بگشای

چون برید از من این غرض درخواست

شادمانی نشست و غم برخاست

جستم از نامه‌های نغز نورد

آنچه دل را گشاده داند گرد

هرچه تاریخ شهر یاران بود

در یکی نامه اختیار آن بود

چابک اندیشه رسیده نخست

همه را نظم داده بود درست

مانده زان لعل ریزه لختی گرد

هر یکی زان قراضه چیزی کرد

من از آن خرده چو گهر سنجی

بر تراشیدم این چنین گنجی

تا بزرگان چو نقد کار کنند

از همه نقدش اختیار کنند

آنچ ازو نیم گفته بد گفتم

گوهر نیم سفته را سفتم

وانچ دیدم که راست بود و درست

ماندمش هم برآن قرار نخست

جهد کردم که در چنین ترکیب

باشد آرایشی ز نقش غریب

بازجستم ز نامه‌های نهان

که پراکنده بود گرد جهان

زان سخنها که تازیست و دری

در سواد بخاری و طبری

وز دگر نسخها پراکنده

هر دری در دفینی آکنده

هر ورق کاوفتاد در دستم

همه را در خریطه‌ای بستم

چون از آن جمله در سواد قلم

گشت سر جمله‌ام گزیده بهم

گفتمش گفتنی که بپسندند

نه که خود زیرکان بر او خندند