لاهوری

 

از محبت چون خودی محکم شود

قوتش فرمانده عالم شود

پیر گردون کز کواکب نقش بست

غنچه ها از شاخسار او شکست

پنجه ی او پنجه ی حق می شود

ماه از انگشت او شق می شود

در خصومات جهان گردد حکم

تابع فرمان او دارا و جم

با تو می گویم حدیث بوعلی

در سواد هند نام او جلی

آن نوا پیرای گلزار کهن

گفت با ما از گل رعنا سخن

خطه ی این جنت آتش نژاد

از هوای دامنش مینو سواد

کوچک ابدالش سوی بازار رفت

از شراب بوعلی سرشار رفت