عقلی که می‌برد قدح دردیش ز دست

چون آورد به معرفت کردگار پا

حق را به حق شناس که در قلزم عقول

می درکشد نهنگ تحیر من و تو را

چون آب نقش می‌نپذیرد قلم بسوز

در آب شوی لوح دل از چون و از چرا

چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید

ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا

سبحان صانعی که گشاید به هر شبی

از روی لعبتان فلک نیلگون غطا

از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدید

زان مهره‌ها به حقهٔ ازرق دهد ضیا

شب را ز اختران همه دندان کند سپید

چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا

در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهد

تا اختران آینه‌گون را دهد جلا

در پای اسب شام کند اطلس شفق

در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا